تبليغاتX
White nights
شاید هنر شاید ادبیات شاید ...

16 فروردین سومین سالی که فرشته برای همیشه از زمین رفت.چقدر بده که یهو بهت بگن کسی رو که مدت هاست می شناسی و دوستش داری دیگه نمی تونی ببینی.چون دیگه نیست. وقتی فکرشو می کنم که دیگه از جسمت چیزی نمونده ، وقتی به نبودنت ، وقتی به نیستی به تمام معنا فکر می کنم .... یه روز نفس می کشی و روی زمین راه می ری، اما یه روز دیگه نیستی که نفس بکشی و راه بری ! واقعا مرگ چیه؟!

 

به هیابانگ شورانگیز حسرت مبر،ایگناسیو

بخسب

بیارام

دریا نیز می میرد

 

 

                         ********************************* 

 

 

ای جسم!تو را به چیزی نمی گیرم...لااقل در اینجا مرگ پاک و پاکیزه است.مرگی از سرما یا درآتش از خورشید از آسمان از یخ از آتش. اما آنجا ،آن پایین خاک رسی هست که انسان را به کام می کشد... انسان نمی میرد. در ابتدا فکر می کند که از مرگ می ترسد.انسان از واقعه ی ناگهانی ، از انفجار، از خودش می ترسد؛ از مرگ؟ نه ، مرگ وقتی انسان با آن روبرو می شود، دیگر مرگ نیست... وقتی تن از هم می پاشد، آنچه اصلی است آشکار می گردد.

 

                                                                   از خالق شازده کوچولو

 

                                              استمرار خاطره-سالوادور دالی

 


این شعرو دو سه روز مونده به پایان سلا ۱۳۸۳ نوشتم.البته اگر بشه اسم شعر روش گذاشت.

 

     آدم

 

                           edvard munch)    The Scream )

 

 

 

  

   آدم آمد

   آدم خدا را دید

   آدم ازخدا دور شد

   آدم بهشت را دید

   آدم از بهشت دور شد

   آدم فرشتگان را دید

   زیباییشان را تاب نیاورد و گریخت

   آدم شیطان را دید

   آدم شیطان را خواست

   آدم جنگید

   آدم کشت

   آدم ویران کرد

   آدم فلز از معادن استخراج کرد

   آدم با فلز قلب های سخت ساخت

   آدم با قلب های سخت جنگید

   آدم صدای تانک را با صدای پرندگان عوض کرد

   آدم صدای بال هواپیماهای جنگی را

   با صدای بال پرندگان مهاجر عوض کرد

   آدم موشکهایی را که بمب اتم می آورند

   با ابرهایی که باران به زمین می آورند عوض کرد

   آدم زمین سبز را به رنگ خون در آورد

   آدم تباهی آورد

   آدم تباه شد

   آدم مرد و هرگز نفهمید چه فرصت بزرگی را از دست داده است!

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط کاساندرا | 
 

خدایا

برای سال نو

ازت شیرینی می خوام

با یه لباس قشنگ

یه عروسک گنده

و اگه ممنکه « یه ذره عشق»

حتی اگه فقط یه ذره ی کوچولو مونده باشه!

                                                  فالکو-چیستا یثربی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط کاساندرا | 

پنج شنبه ی سیاه 

غرق می شود در پنج و چهل و پنج دقیقه

 

از این پنج شنبه تا ابد آسمان تاریک است  

به تاریکی لحظه ای که تو رفتی

سایه ها  خمیده اند بر ساعت پنج عصر

سایه ها دراز تر می شوند

و تاریک می شود عصر پنج شنبه

با سایه هایی دراز

با لحظه هایی به وسعت قرنها

سایه ها دراز می شوند

و تو می روی

هجده آوار می شود بر بیست و چهار

و کم می شود از پنج و چهل و پنج

و تو کم می شوی از بهمن ماه

و تو کم می شوی از تمام ساعت ها

از تمام دقیقه ها

و از تمام لحظه هایی که بعد از این باقیست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط کاساندرا | 
 

رفت .عصر پنج شنبه موقع اذون.با یه لبخند روی لبش.هنوز شعری برات نگفتم.هنوز نگفتم...

Kiss Of Dawn

Blinded I am and so are you
By shedding tears
Confusion that separates us two
We hold dear
Just look into my eyes
Kiss our fears good bye


I'm reaching for your shadow drowning in
The kiss of dawn
Touching the pain that you left me with
At the kiss of dawn

I'm tired of the games I'm playing with you
When you're not here
Death frees from the fear of dying
it's true, have no fear

Let me look into your eyes
and see death pass us by

    HIM       

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط کاساندرا |